ذبيح الله صفا

1408

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كه دارد آفرين تاب تماشاى رخ آن گل * كه من از خود روم چون در دماغم مىرسد بويش * پرافشان شد تب سوز دلم از خويشتن رفتم * چو اخگر جوش خاكستر زدم چندانكه من رفتم جدا ز آن كام دل زد شعله حسرتها بجان من * گرفت آتش بدل چون شمع تا در انجمن رفتم خط پيشانى من بخيهء دامان من باشد * بحدّى سر به زانو در پى فكر سخن رفتم نسيم گل دو بالا كرد آشوب دماغم را * به ياد يوسفى از خود ببوى پيرهن رفتم بخواب اى آفرين مورى بتاراج شكر ديدم * بتعبيرش بفكر بوسه ز آن كنج دهن رفتم * در آتش بس‌كه دل را مىگدازد ياد ايامى * چو شمعم نيست غير از سوختن در نامه پيغامى بهم حسن و محبت تازه‌آيين صحبتى دارند * نظرها وقف ديدارى دعاها نذر دشنامى به محفل بس‌كه امشب بىتو طوفان كرد بىتابى * خط ساغر ندارد همچو نبض موج آرامى خيال عشوهء چشم كه طوفان مىكند در دل * حباب اشك گل ناكرده و باليده بادامى محبت در دل هر ذره طوفان جلوه‌يى دارد * زند جوش دگر اين بادهء رنگين بهر جامى چه دورست آفرين گر نقشبند صورت خويشم * نگين هم آخر از فيض سخن پيدا كند نامى